تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
پرواز ...  

 

اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند،

 پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگیها را راهی به معنای زندگی هست؟

اگر مقصد پرواز است،قفس ویران بهتر.

پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد، از ویرانی لانه اش نمی هراسد.

..شهید آوینی

 

 

 

 

یکشنبه هشتم شهریور 1388
مرداب ...  

 

من این جا بس دلم تنگ است...

وهر سازی که می بینم،

بدآهنگ است..

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت

بگذاریم..

ببینیم آسمان هر کجا،

آیا همین رنگ است؟!

 

شنبه دهم مرداد 1388
آغاز ...  

 

آری ..!

آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست ..

دوشنبه پانزدهم تیر 1388
خسته ام .. ...  

 

بی صدا ، بی نگاه می روم بسوی موج های بی قرار التهاب تو

می روم ، می گذرم از این کرانه ی کبود

می دوم ، می رسم به ابرهای خیس آسمان پاک

دل نبسته ام به ساحل خموش

نه .. من دل نبسته ام به ریگزار داغ

دلگیرم از هر طلوع و هر غروب

دلتنگم از سفرهای ناتموم

آسوده از هرچه خاک و خاکی است

آسوده ی هر خروش و فغانی ...

چشمانم به راهت و دستانم بی تاب نوازشت

بی تو من یخ زده در پاییزم

   تنها این تو می دانی هجوم عشق را

و تو می فهمی صدای اشک را

بی تو من در همه ی شهر غریب و تنهام ...

 

 

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
به یاد بهنام و ایمان ...  

 

تو کوچ کردی و من هم از این دیار رمیدم

مگر نه که زار بگریم به یاد عزیزان

 تو کوچ کردی و ما هم..

 

          من بی تو در غروب بهاران

          به گریه راه سپردم میان نم نم باران..

 

تو کوچ کردی و ما هم.

یادتان گرامی، روحتان شاد!

 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
بهار را باور کن ...  

 

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

          و بهاران را

                           باور کن.

 

ف.م

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
افتتاح ...  

 

 

 ندیدم مولای بزرگواری که بر بنده ی دون همت و قدرناشناس خود،

 شکیباتر از تو نسبت به من باشد.

 تو مرا می خوانی ولی من از تو روی می گردانم.

 تو با من دوستی می کنی ولی من دشمنی می ورزم،

 تو مهرت را نثار من می کنی و من نمی پذیرم

 گویا من برتو منت دارم

 اما هیچ کدام از این بی وفایی ها سبب نشده تا از رحمت و احسان بر من دست کشی

  و با جود و کرمت بر من تفضل نکنی.

 

جمعه بیست و سوم اسفند 1387
بهار ...  

 

بهار در راه است

پاییز دل من با نغمه های پرشور آمدنت بهاری می شود

مدت هاست که از بهار خبری نیست

 

تنها عطر بعدازظهری بهاری برایم کافی نیست

می خواهم همه ی زندگی ام به بهانه ی تو فروردین شود

 

می آیم در بهار

می مانم در بهار

بی شک هم می روم در بهاری نزدیک

اما باز هم پاییزی ام

راهی نشان بده تا شاید قدمی بردارم

منتظر توام با شکوفه های گیلاس

 

 

جمعه دوم اسفند 1387
روزگار مرگ انسانیت است ...  

من ، که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد  در زنجیر - حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست .

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور ،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

بی تو بودن را کجا باور کنم!

یکشنبه ششم بهمن 1387
تولدت مبارک ...  

 

می خواهم تو را اهلی کنم.

متولد شدنش را لمس می کنم...از گذشته های دور آمده اما اکنون!

نمی دانم چیست یا ... !

کسی ، چیزی ، لحظه ای ، نگاهی ، بوسه ای یا عشقی ...

معنای زندگی من تولد توست .

تویی که زاییده ی ثانیه هایی و بارها و بارها میمیری و متولد میشوی .

اما با همه ی بی جانی ات جانم ببخش ...

کاش همه ی آرزو ها فرصت پیوستن به حقیقت را داشتند اما حیف !

 

به قول مرحوم پرویز شاپور : آنقدر آرزو برای به گور بردن داریم

که برای جسممان جایی باقی نمی ماند !

میخواهم تو را اهلی کنم.

 

 

جمعه ششم دی 1387
حسنک کجایی؟!! ...  
 

دیروقت بود..

خورشید به قله ی کوههای مغرب نزدیک می شد..

اما از حسنک خبری نبود...

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
پاییز هم رفتنی است هم چون بهار ...  

 

امشب برای خداحافظی به عرش تو بوسه می زنم ، پاییز

رفتنت رنجور است هر چند طبیعت این رفتن ، کوچ غم

و انتظاری است به لطافت بهار نارنج ...

نمیدانم باید شاد باشم یا غمگین !

نه معنی بغض را می فهمم و نه لبخند !

لرزش دست ها ، قصور کلامم و تپش قبلم مرا به جلو می خواند اما هنوز ،

گام هایم سست است.

همه ی اندیشه هایم سیاه و خط خطی شده و من تاریکی شب را بهانه ی آشفتگی می دانم.

شب هم مهتابی است .... بهانه ی خوبی نیست...

می پرسم چند وقت از آخرین باری که به سراغم آمده ای می گذرد؟

نه ... باید اصلاح کنم !

مدتی است که من به سویت نیامده ام...

کاش یکی می گفت زمین نچرخد و جنبنده ای نجنبد تا شاید دل گرفته ای اینجا آرام گیرد.

تا آمدن دوباره ات چه ها خواهد شد؟!!

منتظرت می مانیم...

 

 

 

یکشنبه دهم آذر 1387
معشوق من ...  

 

معشوق من

معشوق من هم چون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من قانون صادقانه قدرت را تایید می کند...

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را بیدار می کند.

او مثل یک سرود خوش عامیانه است.

سرشار از خشونت و عریانی....

معشوق من

انسان ساده ایست .

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شرم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته هایم پنهان نموده ام.

 

 

 "فروغ"

سه شنبه سی ام مهر 1387
برای تو .. ...  

 

هنگامی که دست روزگار سنگین

     وشب بی آواز است ..

زمان عشق ورزیدن و اعتماد است ..

چه سبک است دست روزگار

و چه پر آواز است شب ..

زمانی که آدمی عشق می ورزد ..

و به همگان اعتماد دارد...

جمعه دوازدهم مهر 1387
همین نزدیکیا احساست می کنم... ...  

 

"مدت ها بود باهات حرف نزده بودم...مدت ها بود باهات درد و دل نكرده بودم...

 مدت ها بود يه بغض غريب گوشه دلم خونه كرده بود و منتظر بود تا دوباره

 مثل هميشه بدون مقدمه رها بشه اما نمي شد...

 مدت ها قبل كه فهميدم تنها با تو مي تونم حرف بزنم و غصه هام رو برات بگم ...

 حالا از اون وقتا ،مدت ها گذشته...

 حالا من دوباره بعد از يه عالمه بي وفايي اومدم سراغت...

 اومدم تا دوباره با آرامشت ،دست بغض فرو خورده رو بگيري و آروم آروم رهاش كني...

 اومدم سراغت تا بهت بگم كه دوري تو شايد به ظاهر سخت نباشه اما

 وقتي مدت ها بگذره تازه قشنگي با تو بودن فهميده مي شه...

 و حالا من فهميدم كه چقدر محتاج دو كلوم درد و دل با توام..."

 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387
شعبانیه .. ...  

 

 

" السلام علیک أیها العلم المنصوب و العلم المصبوب و الغوث و

 

الرّحمه الواسعة وعدا غیر مکذوب "

 

سلام بر تو ای پرچم برافراشته و ای دانش لبریز و ای فریاد رس

 

و ای رحمت واسعه

 

و ای وعده ای که هرگز تخلف نخواهد داشت.

 

 

"فرازی از زیارت شریف آل یاسین"

 

 

 

 

کاش گفتن و شنودن از تو سهم همه ثانیه ها باشد ...

 

کاش فقط محض خود حضرت ، نه برای حوائج خویشتن ندبه کنیم ...

 

کاش حال و هوای  همیشه دلمان به رنگ نیمه شعبان باشد ...

 

اعیاد فرخنده شعبانیه برهمه شیعیان مبارک

 

 

 

یکشنبه سی ام تیر 1387
همه آرزوی من .. ...  

انتظار بهارنارنج

 

 

 

مردی از جنس رویاها ..

 

زلال چشمه ها را درنوردیده تا به قله بی انتهای شهامت برسد ،

 

دست یابد گوهری را که همه ی طبیعت وام دار اوست..

 

بشناساند معشوقی را که در وجود اوست..

 

آمد و سایه ی شفق را کنار زد..

 

گوش کن ..

 

جلوتر بیا

 

آهسته آهسته می گوید

 

به دقت که گوش بسپاری به خوبی می شنوی

 

پر التهاب است ..

 

گوش کن ..

 

من این لبخند را که از انتظارم بر لبان نشسته نمی فروشم

 

هرگز نمی فروشم

 

حتی اشکهای بعد آن را می پذیرم اما به پستی گدایی آن لبخند تن درنمی دهم

 

و بارها می گویم که آن را نمی فروشم

 

و اما ...

 

پس کی؟

 

پس کی رویای زیبایم ، وهم خود را از خویشتن خویش دور می سازد؟

 

تا کی؟؟؟

 

 

 

شنبه بیست و دوم تیر 1387
به نام پدر ...  

 

 

اقتدار و مردانگی ات همیشه مرا مجذوب چشمانت کرده

 

نگاه سنگین تو، تا انتهای دلم می خزد و قلب عریانم را با محبتی وصف نشدنی

 

می نوازد. آرامش حاصل از نگاه تو ، امید زندگی را در دلم می پروراند

 

و شوق با هم بودنمان ، سوز تنهایی را خفه می کند.

 

تو ای پدر مهربانم ؛

 

جسارت را از شجاعتی که پشت لبخند پر مهرت حاکم بود ، آموختم .

 

و طعم رنج را برای اولین بار از پشت پلکان خسته ات چشیدم.

 

دریای صبر تو با طلوع از سکوت سرد لبهایت طوفان آبشار مواج دلم را خرامان می کند.

 

از خدا میخواهم سایه ی دست تو همیشه بر سرم باشد اگر جز این باشد موفقیتی نخواهم داشت.

یکشنبه نهم تیر 1387
یادگاریه یه تنها ...  

 

 

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد،

 

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

 

غنچه، شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

 

با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

 

خاک کم آب شده

 

مثل کویری تشنه

 

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

 

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

 

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد....

 

 

سه شنبه چهارم تیر 1387
مادرم ...  

 

 

تو را می جویم،

 

از اعماق نگاهت مهربانی را دریافتم ؛

 

استخراج صبر از حفره ی قلبت کار ساده ای است چرا که به وفور در آن پیداست

 

تو را از میان بوته زار اندیشه های کودکی ام می جویم و دریافتم ؛

 

که آغوش های گرم تو رسوب عشق بر روح و جان خسته ی من برجای می گذارد

 

من تو را یافتم و فهمیدم که مهر تو را هیچ کجای این جهان نمی فروشند

 

تویی که بهایت لایتناهی است ...

مادر

 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
شبنم شب ...  
شب

 

توی سکوت سرد شب می نشینم و به آسمان تاری می نگرم که انگار نمی خواهد

 

مرا آشنای خویش بداند.

 

من در تاریکی بی کرانش فرو می روم و عاجزانه التماس می کنم که پای حرفهایم بنشیند

 

 و مرا با خود به آن بالاها ببرد.

 

ولی نه ...

 

قصد نوازش ندارد بی رحمانه چشمان اشکبارم را خیره ی خود وامی دارد.

 

کاش توانای آن بودم که دستانم را بالا می بردم و از آغوش گرم آسمان اضطرابش را برمی چیدم.

 

آسمان امشب چه دل پردردی دارد که اینگونه به حسرت و نفرت از قساوت ایستاده

 

گوش هایم را که تیز می کنم آه نرمش را آهسته آهسته می شنوم. گویی این صدا بیگانه نیست

 

شب تاریک و سیاهی با من همنوا شده.

 

من صدای انتظاری اش را می شناسم.

 

ستاره داره چشمک می زنه و جرقه ذهنمو تایید می کنه

 

آسمون امشب اومده به خونه ی دلم مهمونی

 

تا با هم منتظر طلوع بمونیم ...

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
به یاد عشق بازی های خردادی ...  

 

 

شما از خاطرات اون روزها خبر دارید؟ جایی صحنه هاشو دیدید؟

اون پیکرهای پاره پاره ،بدنهای بی سر ، چشمه های خون و اشکهای سرخ ...

همه ی اونها، همشون شاد و راضی بودند و من با حسرت نگاهشون

 می کردم.

 شهدایی که به درداشون می خندیدند و لبخندشون دیوانه ام می کرد ...

رفتند و تنهامون گذاشتند .

چقدر موندند آدمایی که دارند می سوزند و تو این سکوت معنی دار خدا

 شکنجه می شوند و به مفهومش پی نمی برند؟

چند نفر ازما برای رزمنده ها دل سوزوندیم بدون اینکه بدونیم

 ما که موندیم بیشتر از اونا نیاز به ترحم داریم...

گاهی وقتها شده که بخاطر یادی که از اون روزها میشه اشک ریختیم

دونه هایی که جاری شدند و ما نفهمیدیم برای چی...

چشامون خیلی خیلی صادق تر از حرفها و کارامون هستند

خیلی بهتر وظیفه ی هم حسی شونو بلدند.

دیدیم که بال کبوترای عاشقو چیدند،

یه مادر عاشقو از نوازش فرزندش محروم کردند،

تکیه گاه یه همسر عاشقو برداشتند،

یه طفل معصومو بی سرپرست گذاشتند تا حسرت اینکه صدا بزنه

" پدر" به دلش بمونه...

همیشه این مصیبت ها هست و وارد میشه،

 اما عشق چقدر زیباست که آدما هنوز هم

                                        از عاشق بودن دست برنداشتند...

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
سینه مالال درد است ای دریغا مرهمی ...  

 

 

 قلب من !

 

مصائب خویش را آشکار مساز ، تا اگر دریاها خروشیدند و آسمانها فروریختند ،

                                                                                                        

                                                                                     تو ایمن باشی.

 

 عشقی که هر روز تازه تر نشود ، اندک اندک به عادت تبدیل می گردد و رنگ بردگی به خود می گیرد.

 

                                           **  جبران خلیل جبران **

 

 

* و اما دلنوشته ...

 

سلام

 

خیلی از دوستان وبلاگ درست می کنن تا توش حرف دلشونو بنویسند

 

اما یکیشون حرف قشنگی زده بود که حرف دلو نمی شه به هرکسی زد

 

 و نباید هر جایی نوشت تا همه بخونن و راجع به درددلت نظر بدن .

 

اما با این همه ، من اینکارو می کنم هرچی تو دلمه و قلم مجوز نوشتن داره ، می نویسم .

 

حرفای دلمو می نویسم کسی که با خوندنش به راز جوشش درونم پی ببره

 

 و اینو بفهمه که چه دردی می کشم لیاقت همدلی رو داره ...

 

اشتباه دوستمون این بود که فکر می کرد با خوندن یا شنیدن یه مطلب که اسمشو درددل گذاشتند

 

 میشه به دل کسی رخنه کرد و محرم شد

 

اما اینطور نیست ...

 

فقط یه همدل و یه همراز و یه هم زبونه که خوب درکت می کنه...

 

درون ها تیره شد

 

باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
قدرت تکرار ...  

 

 

تکرار برای احساس زیباست

 

برای من زیباست

 

تکرار را دوست دارم چون عهدم را تجدید می کند ، تکرار را می خواهم چون یاد خاطرات

 

شیرین است و من  مکرر می گویم و می نویسم که چشم به راه می مانم.

 

چون می دانم تکراری در آمدنت هست که هیچ گاه تجربه نشده و من هیچ گاه حتی به خاطر یک

 

بار آمدنت هم بر چهره ی اشکبار انتظار سیلی نمی زنم و هزاران بار قادر به تکرار این فریاد های بی جواب هستم ...

 

چون می دانم که این شکوفه ی احساس از تکرار خسته نمی شود.

 

درک آن برای عاقلان سخت است

 

چون عقل از تکرار بیزار است.

 

و من می خندم به آنان که قدرت احساس را فراموش کرده اند و ادعای منطق ، عشق را از آنان

 

دور ساخته ، عقل و منطق هم همپای من می خندند .....

 

 به احساس غبطه می خورند.

 

من می خواهم همگان بدانند که برای در خواست فرجت سالیان سال هم که باشد این نوا را تکرار

 

 می کنم.

 

و باز هم نجوای انتظار را سر می دهم ....

 

من منتظرت می مانم

 

من منتظرت می مانم

 

من منتظرت می مانم     

.

.

.

...                                                                    

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
راز محبت ...  

 

اینبار می خواهم گونه ای دیگر بنویسم

حرفی دیگر بزنم ، در سراسر اندیشه ام نقطه ای بیگانه یافتم، کورسویی غریب، و من نشناختمش

ابهام آمیز اما در اوج سادگی

بی ریا اما پرغرور

دیده نمی شد و نجیب می نمود اما زلزله بپا می کرد

ملموس اما دست نیافتنی

قلم از وصف وجود نگارینش آشفته است و این انگشتان من است که بیهوده به دنبال واژگان سرگردان است و تلاش مضاعف می کند تا به دنبال معنای این زیبایی بگردد.

و آن چیست؟

آن که دل می برد و در سکوت نهفته اش غوغا بپا می کند ، چیست؟

چیست آنکه مرا به تو و تو را به من پیوند می دهد

آنی که در خود هزارها حرف نگفته و هزارها امید خفته دارد

و آن همانست که بودن را معنا می بخشد

مرده را جان می دهد و تشنه را سیراب

و این همان

      لبخندزیبایی است که از روی تفکرات کودک احساست برمی انگیزد و بر لبان نقش می بندد و بدون اینکه عقل و اندیشه ات بکار بیایند مسئولیتش پایان می پذیرد

          و آن است که هیچ گاه فراموش نمی شود...

 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
برگرد که دلم خیلی تنگه یا مهدی !!!! ...  

 

دلم گرفته و دوباره داره صدات می زنه

تا حالا به این دل بسته بودم که وقتی صدات می کنم و ازت می خواستم که بیای ،  می اومدی  تو خوابم ، تو رویاهام دستاتومی کشیدی روی موهام ، نوازشم می دادی ، اشکهامو پاک می کردی و قول اومدن و موندن می دادی ...

 اما حالا نمی دونم چرا ...

شاید من نامهربونی کردم ، یا شاید عهدی که بسته بودیم ، زیر پا گذاشتم .

آره ، من گناه زیادی کردم ، حاضرم برای تو به تک تکشون اعتراف کنم و از خدامون بخشش بخوام ،

ولی انگار دیگه نمی خوای سراغ این بنده ی سیه دل بیای ...

دیگه نمی خوای دستامو بگیری ...

من ازت قول گرفته بودم که میای و نجاتم میدی ولی سردی نگاهت نشون میده که من نتونستم طوری که میخوای باشم و دل شکستم ...

نمی دونم دل شکسته رو چطوری درمون کنم ،

اما اگه نتونم دل شکسته ات رو بند بزنم می خوام دوباره عاشقت کنم ...

من همیشه منتظرت می مونم ...

همیشه ...

چون می دونم دل بلورین تو اونقدر مقدس و مهربونه که هیچ چشم به راهی رو گریون نمی گذاره

پس منتظر لبخند آسمانی ات می مانم .

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
برای آمدنش می گریم اما رفتنم را از یاد برده ام ... ...  

 

 

اگه هرکی عاشقه ، یا اگه میخواد عاشق بشه،

اگه کسی از مرگ می ترسه یا اینکه در آرزوی مرگه،

اگه کسی تنهاست یا می خواد تنها باشه،

اگه کسی گناهکاره یا اینکه پاک و معصومه،

یا اینکه کسی مثل من منتظره وعاشق انتظارشه ،

یا کسی دلش شکسته،

کسی که گریونه،

اونی که دلتنگه

یا تو که شاید شاد شاد باشی ( امیدوارم که همینطور باشه) ،

همه و همه واسه بهتر شدن حالتون بیاید این مطلبو بخونید

حتما این کارو بکنید و بعدش به ندای درونی خودتون گوش کنید و هرچی که دلتون می گه بنویسید.

 

 

 

"چه زیباست

 

                   اگر قلبم ، پس از مرگم

 

                                           به سان روزهای پیش از آن

 

                                                                  در سینه ای کوبد، پیام مهربانی را"

 

 

 

آن گاه که پرنده ی سپید روح مان عروج معنایش را جشن می گیرد،

آن گاه که قفل قفس سنگین جسم گشوده می شود، تا برویم و از آن بالاها ،

                      نگاه کنیم به آن چه در زمین برجای گذاشته ایم،

چقدر زیبا خواهد بود اگر آنقدر کاشته باشیم، که سبزی و طراوت کاشته هامان،

پرنده ی روح مان را ،آن بالا ها، سرمست کند .

آن جا دیگر پرهای زمینی مان به کار نمی آید. پس می توانیم آن ها را به کبوتران پر شکسته ی زمین قرض دهیم، تا وقتی از آن بالا نگاه کردیم، زیبایی باغ مان با تحرک پرواز پرندگان،

با جست و نشست هاشان به این سو و آن سو ، دو چندان شود .

آن روز از آن بالا خواهیم شنید:

           گرومپ،

                           گرومپ ،

                                               گرومپ ،

                                                                         ...............

 

 

آری، این قلب من است که در سینه ی آن پرنده ی کوچک ، شادمان می طپد.

آه که من امروز چقدر خوشحالم !!

 

 

بیا تا این شادی را با هم قسمت کنیم !

سی مرغ شویم و با هم بپریم ،

هفت شهر عشق را با هم بگردیم،

کاری کنیم که پیش خدایمان روسپید باشیم .

 

 

<< اگه دوست داشتید خبرم کنید ، یکی هست که مسئول شده  کمکتون کنه. اگه بخواید براتون کارت پرواز می گیریم>>

 

* با تشکر از دوست خوبی که دوست داشتن را به من آموخت، آموزشی بی کلام. " ف. بیگانه "

یکشنبه هجدهم فروردین 1387
باران ...  

 

 

دوباره صدای نرم کوچه را می شنوم . دوباره  قاصدک ها آمدند که آمدن را خبرم دهند .

 وای که چه شیطنتی برای مژدگانی گرفتن دارند .

 شاخه هایی که از پشت پنجره ی اتاقم پیداست ،  به من لبخند می زنند و مرا که در کنج

 تنهایی ام نشسته ام به ایستادن و تماشا وادار می کنند . گیرایی آن صدا ها و این لبخند ها مرا به پشت بام خانه هدایت می کند .

 گویی تمام وجودم سراسر عشق شده . انگار زره محبت بر تن کرده ام . احساس عروج

 دارم ،  چشمانم را بستم و آغوشم را به سوی آسمان باز کردم الطاف خدایی را دیدم که چگونه می ریزد کاش می توانستم بر پهنه ی هستی بغلتم و همه ی رحمت های خدا را از روی زمین جمع می کردم که در دامان

  قلب عریانم بریزم اما حیف که جیره بندی شده بود . رحمت من برای من و رحمت تو برای تو .

 من هم همپای ابرها گریه می کردم ....

 برای خودم ، برای او و برای هر کسی که این حب الهی رامی بیند اما آن را نمی فهمد و

رهایش می کند .

 کاش می توانستم بفهمم راز آن چیست ؟!!!

 راز باریدن ، راز اشک ، راز عشق  ...

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
پیامکی از دیار غربت زده ی چشمان منتظر ...  

 

 

برای پر کردن تنهایی هام، برای جاری شدن لبخند بعد از اشک ریختن هام و برای دلواپسی

 

شیرینی که بعد از هرموفقیت و هر تلاشی کسب می کنم می خواهم تو را داشته باشم.

 

زندان تنهایی من نیازبه یادی دارد تا یاری خوش زبان را به خاطرم آورد.

 

گل شببویی در دلم جوانه زده که ترس ریشه کن شدن یا پژمردنش آزارم می دهد.

 

آبیاری اش کن، با مهر خود جلایش ببخش.

 

آمادگی پذیرش عشقم را پیداکن که قلبی بس پهناور داری.

 

چشمانم را تر نکن می خواهم تو را داشته باشم یا مهدی ...

پنجشنبه هشتم فروردین 1387
بهار مبارک ...  

 

 

سلامی بهاری به همه ی دلهای بهاری که بوی بهار نارنج زندگی شونو هنوز از یاد نبرده اند،

 

سلامی از سرزمین بهار نارنج،

 

سلام من به بهاری که آمده است،

 

به بهاری که می خندد بر غم هایم.

 

او می خندد و مرا که در عمق دلتنگی ام غوطه ورم به خنده وا می دارد.

 

آهنگ دلنواز پرستو را برایم می نوازد ، دستانم را می گیرد و مرا به رقص می خواند.

 

دست در دست او می دهم و با نوایش می رقصم وسرم را بر شانه های گرمش می گذارم تا از

 

طلیعه ی شادی اش اندکی به من ببخشاید.

 

بهار به آرامی خویش تولدش را جشن می گیرد.

 

این روزهاست که تولد من است ، بهار زندگی ام.

 

بهاری که ترس آمدنش هر ساله لرزه بر اندامم انداخته.

 

هر بهار که گذشته بدون تولد تو به بهار دیگر رسیده است.

 

اضطراب اینکه این بهار نیز اینگونه باشد خواب آرام را از چشمانم دزدیده و لبخند لبانم را کشته.

 

با چشمان گریان به خواب می روم، خواب دیدار تو را می بینم و دوباره با آغوش باز، دستانی

 

خالی و چشمانی تر بیدار می شوم.